یســـــــــــــنا
(بگذار قلبت میعادگاه تو با خدا باشد)
مقدمه
نویسنده: کوشک - یکشنبه ۱ فروردین ۱٤٠٠
"با دستهایی برافراشته بسوی تو ای مزدا و با فروتنی کامل پیش از همه چیز خواستارم که بهره ای از خرد مقدس خود را بمن عطا فرمایی تا بهمراهی درستی کردار و ضمیر پاک بتوانم خوشبختی روان آفرینش را فراهم سازم.ای اهورامزدا بشود که با اندیشه نیک به تو نزدیک شده و با پیروی از قانون اشا به ارزشهای مادی و معنوی خود پی ببرم تا بدین وسیله دین داران را بسرای روشنی و خرمی و زندگی نیک هر دو جهان رهبری کنم . من این سرودهای ستایش خود را آنسان که پیش از این کسی نسروده نثارت می کنم ای اهورا ای روان راستی و ای نیک اندیش واقعی از تو در خواست می کنم تا در جهان نیروی فنا ناپذیر معنوی تجلی نماید .اینک تو را با ستایش خود فرا می خوانم بسویم شتاب و مرا از خوشبختی و کامیابی واقعی بر خوردار ساز. هنگامیکه با منش پاک تو را با سرودهای ستایش فرا می خوانم آگاهم که مرا برای رهبری روان مردم جهان گماشته ای و از پاداشی که تو ای اهورا مزدا برای کردار نیک می بخشی خبر دارم و آماده ام تا زمانیکه مرا تاب و تواناییست به مردم بیاموزم که بسوی راستی راه پویند. ای مزدا بسوی من آی و مرا از بخشش منش پاک و راستی برخوردار ساز تا بوسیله آموزش آیین مقدست گمراهان و بدکاران را براه راست رهبری کرده و بر دشمنی بد خواهان چیره گردم ای اهورا مزدا مبادا هرگز کار ناشایستی از من سر زند که مورد خشم تو قرار گیرم . ای راستی و ای اصل پاک منشی پیوسته می کوشم تا تو را بستایم ای کسی که آرزوهای ما را بر می آوری تو را از ته دل درود می گویم چه می دانم نمازیکه از روی ایمان و اعتقاد کامل انجام شود بدرگاهت پذیرفته خواهد شد .ای کسی که امید بهشت ما بسوی تست"
*****
حضور پر مهرتان را خوش امد می گوییم
اگر مطالب این تارنگار را خوش آیند و مفید یافتید لطفا مطلب مورد نظرتان را در google+1 محبوب کنید که دیگران نیز از خوانش آن بهره مند شوند .
سپاس از اینکه به تارنگار یسنا قدم نهادید.
(کوشک)
به پیشواز جشنواره کن ۲۰۱۲، با تازهترین فیلم کیارستمی
نویسنده: کوشک - جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

شصت و پنجمین جشنواره بینالمللی فیلم کن در حالی اواخر اردیبهشتماه کار خود را آغاز خواهد کرد که «مثل یک عاشق» عباس کیارستمی با فیلمی از کارگردانانی نظیر دیوید کراننبرگ، آلن رنه و میشائیل هانکه به رقابت خواهد نشست.
بخش مسابقه جشنواره کن امسال که از ۲۷ اردیبهشت تا ۷ خردادماه برگزار میشود، میزبان ۲۱ فیلم از کارگردانان شناخته شده جهان، از جمله عباس کیارستمی است. «مثل یک عاشق»، آخرین ساخته عباس کیارستمی است، فیلمی که تولید مشترک دو کشور فرانسه و ژاپن است و داستان آن در کشور ژاپن میگذرد.
عشق، ساخته میشائیل هانکه، کارگردان اتریشی برنده نخل طلایی سال ۲۰۰۹ نیز امسال در بخش مسابقه کن به رقابت مینشیند.
همچنین فیلم «زنگار و استخوان» آخرین ساخته ژاک اودیار فرانسوی نیز دیگر فیلمی است که به بخش رقابتها راه یافته است. سال ۲۰۰۹ فیلم «پیشگو»ی ژاک اودیار، برنده ۹ جایزه فیلم سزار شده بود.
«جهانشهر» ساخته دیوید کراننبرگ کانادایی، «گِل» از جف نیکولز آمریکایی و «در راه» از والتر سالِس برزیلی (برگرفته از رمانی به همین نام و به قلم جک کرواک)، دیگر فیلمهایی هستند که در بخش مسابقه حضور دارند.
و آلن رنه، کارگردان کهنهکار فرانسوی، نیز امسال با فیلم «هنوز چیزی ندیدهای» به بخش مسابقه راه یافته است.
قرار بر این است که در بخش خارج از مسابقه این جشنواره فیلم «همینگوی و گلهورن» به نمایش در بیاید، فیلمی در مورد زندگی ارنست همینگوی و مارتا گلهورن، سومین همسر وی.
فیلم «من و تو» از برناردو برتولوچی نیز در بخش خارج از مسابقه به روی پرده خواهد رفت.
بخش نوعی نگاه جشنواره فیلم کن امسال نیز میزبان ۱۷ فیلم از جمله «۷ روز در هاوانا»، ساخته ۷ کارگردان نظیر بنیتسیو دل تورو، گاسپار نوئه و پابلو تراپرو خواهد بود.
جشنواره کن امسال در حالی حدود یک ماه دیگر کار خود را آغاز خواهد کرد که فیلمهای جدید تِرِنس مالیک، برنده نخل طلایی سال گذشته و وودی آلن که امید آن میرفت در این جشنواره حضور پیدا کنند هنوز به اتمام نرسیدهاند.
شصت و پنجمین جشنواره بینالمللی فیلم کن ۲۷ اردیبهشتماه با فیلم آمریکایی «قلمرو مهتاب» از وِس اندرسون آغاز و پس از دوازده روز با اکران فیلم بلژیکی «ترز دِ» به کار خود پایان میدهد.
شهرام ناظری: کار با ذوالفنون یکی از زیباترین دوره های زندگی ام بود
نویسنده: کوشک - پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
شهرام ناظری:
کار با ذوالفنون یکی از زیباترین دوره های زندگی ام بود

پیکر استاد جلال ذوالفنون، آهنگساز و نوازنده سرشناس سه تار، روز چهارشنبه در دومین روز نوروز، با حضور شماری از هنرمندان و دوستدارانش، از برابر تالار وحدت تشییع و سپس در امامزاده طاهرکرج، به خاک سپرده شد.
این هنرمند صاحب سبک، شامگاه یکشنبه این هفته، پس ازگذشت دو هفته از عمل جراحی بر روی قلبش در سن ۷۴ سالگی از دنیا رفت. یکی از یاران استاد ذوالفنون، شهرام ناظری است که در گفت و گو با رادیو فردا، از همکاری های اولیه خود و همچنین شخصیت هنری این استاد سخن گفته است.
آقای شهرام ناظری، پس از اجرای کنسرت نوروزی شما در تئاتر شهر پاریس در شامگاه شنبه، روز یکشنبه این هفته، یار دیرین شما، استاد جلال ذوالفنون از دنیا رفت. لطفا از همکاری های متقابلی که در آغاز کار میان شما و این استاد از دست رفته برقرار بود برای ما بگویید.
شهرام ناظری: یکی از دوره های خیلی درخشان که چند کار ماندگار به وجود آمد، دوره ای بود که با استاد بزرگ، جلال ذوالفنون نزدیک شدیم و یکی از زیباترین دوره های زندگی مرا در مجموع رقم می زند.
چند کار ماندگار مثل «گل صد برگ» که شاید پر تیراژ ترین اثر تاریخ موسیقی بوده است با همفکری ذوالفنون، خود بنده و البته رضا قاسمی- ما سه نفر- تولید شد و ما برای این کار شب ها و روزهای زیادی را با هم گذراندیم و خاطرات خیلی زیبایی از آن روزها داریم.
پیش از این البته یک کاری از حضرت مولانا را تدوین کرده بودم به نام «موسی و شبان» در سال ۱۳۵۶که با این استاد بزرگ، استاد ذوالفنون، مشورت کردم و گفتم که من دوست دارم شما با من برای اجرای این کار همراهی و همکاری کنید.
در سال ۵۶ ما با همکاری استاد ذوالفنون کار «موسی و شبان» را ضبط کردیم و البته آقای بهزاد فروهری که نوازنده نی بودند نیز همراهی و همکاری کردند. این کار در این شرایط ضبط شد، هر چند که این کار به صورت جدی هرگز پخش نشد، ولی یکی از نمونه های کار روی ذهنیت روایتی شعر بود و سال های بعد که باز هم یک کار ماندگار، کار «آتش در نیستان» را با هم کار کردیم.
بعد از «گل صد برگ» با استاد ذوالفنون مترصد فرصت بودیم تا کار دیگری با هم انجام بدهیم ولی خوب، هر وقت با هم صحبت می کردیم به نتیجه نمی رسیدیم. تا اینکه من روی یکی از شعرهای «مجذوب» این آهنگ را گذاشتم. استاد ذوالفنون وقتی شنید تحت تاثیر قرار گرفت. آن زمان بود که گفت من بقیه این کار را ادامه می دهم.
استاد ناظری همکاری های متقابل میان شما و جلال ذوالفنون تا کی ادامه داشت و چطور شد که این گونه همکاری ها رو به کمرنگی گذاشت؟
چون فضای موسیقی جدی گرفته نمی شود، کارهای هنری معمولا تا یک جایی ادامه پیدا می کند و بعد از آن منشعب می شود. و پس از آن با هنرمندان دیگری آن کارها ادامه پیدا می کند. در حقیقت آن دوره ای که من با استاد ذوالفنون بودم، دوره خاص خودش بود و در دوره بعد من در فاز دیگری افتادم.
آخرین پرسش من پیرامون خصوصیات اخلاقی و اصولا خلق و خوی استاد جلال ذوالفنون است.
استاد جلال ذوالفنون همه چیز را خوب می دید و آرام بود. آرامش داشت و اینها خصوصیات خیلی خوب ذاتی او بود. من از سعه صدری که داشت استفاده می کردم. آن آرامشی که در وجودش بود را دوست داشتم. در کنار همه اینها یک طنز قوی در وجودش بود که به هر چیزی یا پدیده ای با طنز نگاه می کرد. هر جا با ذوالفنون بودیم یک جو خیلی زیبا، با طراوت و شادی را به وجود می آورد.
نگاهی به تئاتر اندوه به کارگردانی مایک لی؛ از مردان اخته تا نوجوان یاغی
نویسنده: کوشک - سهشنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
نگاهی به تئاتر اندوه به کارگردانی مایک لی؛
(از مردان اخته تا نوجوان یاغی)
نوع دیالوگ های طولانی و فضای خاص مایک لی بر روی صحنه تئاتر دیدنی تر است تا بر پرده سینما
مایک لی شهرت جهانی اش را مدیون فیلم هایش است (از "برهنه" و "رازها و دروغ ها" تا "سالی دیگر" که در آخرین دوره جشنواره کن به نمایش درآمد)، اما لی سال هاست که نمایشنامه می نویسد و تئاتر بر روی صحنه می برد و اتفاقاً در تئاتر موفق تر از سینما هم هست؛ چرا که نوع دیالوگ های طولانی و فضای خاص مورد نظرش بر روی صحنه تئاتر دیدنی تر است تا بر پرده سینما.
آخرین کار تئاتری او "اندوه" نام دارد که به تازگی در نشنال تیه تر لندن بر روی صحنه رفت و هر شب با تالاری پر از تماشاگر روبرو بود.
لی این بار به شکلی نه چندان مستقیم سراغ بازمانده های جنگ می رود. قصه در دهه پنجاه اتفاق می افتد؛ در حومه لندن. دوروتی که در جنگ شوهرش را ازدست داده با دختر پانزده ساله و برادر مجردش زندگی می کند و روابط سردی بر این خانواده حاکم است.
یک قصه چند خطی معمولی که از روابطی ساده آغاز می شود و به بحرانی فزاینده می انجامد، فضا را مهیا می کند تا لی مانند فیلم آخرش (یکی از بهترین آثارش: "سالی دیگر") به درون تنهایی آدم ها رسوخ کند و در خلال درامی خانوادگی اندوه زیستن و ملال روابط را در یک خانواده جست و جو کند.
مانند نمایش پیشین او در نشنال تیه تر ("دو هزار سال"- ۲۰۰۵) موقعیت جاری بر صحنه به هنرپیشه های زبده او (همان تیم همیشگی از لسلی منویل تا ماریون بیلی، سم کلی و وندی ناتینگهام که از دهه هفتاد تا به امروز به طور نامتناوب در فیلم های او ظاهر شده اند) فرصت می دهد تا شخصیت هایی ملموس را رو در روی تماشاگر قرار دهند.
"برادر سمبلی از یک نسل اخته است که تنها به دلاوری های گذشته دل خوش کرده و همه هم و غم اش در مدال هایی که به زحمت- و با خست- نصیب اش شده خلاصه می شود."
مایک لی طبق معلوم با تم های خاص خودش کار می کند؛ موقعیتی بنا می شود که در آن در وهله اول همه چیز آرام به نظر می رسد، اما درام تنهایی آدم ها و مشکل رابطه و سوء تفاهم های ناشی از آن رفته رفته به اوج می رسد (شاید به همین جهت "دو هزار سال" در بیان رابطه یک زوج که رفته رفته چیزهای تازه ای در فرزند جوانشان کشف می کنند و همه چیز به بحران کشیده می شود، اوج توانایی های تئاتری لی را به نمایش می گذاشت).
این بار همه چیز حول یک دختر نوجوان می گردد. او آشکارا از شرایط زندگی اش راضی نیست و با مادرش که حالا در غیاب پدر می خواهد برای او پدری کند، درگیر است.
همه چیز در اتاق نشیمن خانه آنها می گذرد. شخصیت ها با ورود و خروج خود به همین اتاق، همه وقایع را پیش می برند. در خارج از این اتاق، طبقه دومی هم وجود دارد که اتاق دختر در آنجاست، اما ما هیچ وقت اتاق او را نمی بینیم و تنها از طریق باز و بسته شدن درها و بالا و پائین رفتن از پله ها، متوجه وقایع آنجا می شویم؛ وقایعی که اوج آن، لحظه دردناک پایانی است که ما تنها از طریق صداها متوجه می شویم که چه بلایی بر سر دختر آمده و پایانی غیرقابل انتظار رقم می خورد.
در واقع همین صحنه بسته، فرصت را برای خلاقیت در پیشبرد قصه از طریق صدا مهیا می کند و از طرفی در راستای مفهوم نمایش کارکرد می یابد. ما - و مادر دختر- تنها سطح همکف و اتاق نشیمن را می بینیم و در واقع از درون اتاق دختر- و درون خود او- غافلیم. در نتیجه این غفلت این است که درام نهایی اثر شکل می گیرد و ما باز از آن فاصله داریم و آن را به چشم نمی بینیم.
در واقع نمایش نقطه نظر مادر را دنبال می کند و از زاویه والدین به ماجرا نگاه می کند و در پایان با یادآوری شکنندگی نوجوانان و عمق فاجعه، بر برخطا بودن این زاویه دید تاکید می کند و سوال اساسی ای را در روی تماشاگر قرار می دهد.
در این میان برادر سمبلی از یک نسل اخته است که تنها به دلاوری های گذشته دل خوش کرده و همه هم و غم اش در مدال هایی که به زحمت- و با خست- نصیب اش شده خلاصه می شود. در نتیجه در جایی که او باید در برابر خواهرش بایستد و غرور آسیب دیده دختر نوجوان را در شب سال نو ترمیم کند، خیلی زود پس می کشد و به عنوان شخصیت منفعل قصه باقی می ماند.
- به این ترتیب در جهان نمایش، شخصیت برادر به یک نقطه اصلی و اساسی در پرداخت اثر بدل می شود که درک دورانی را که نمایش درباره آن حرف می زند برای تماشاگر آسان تر می کند ؛ جایی که مردان در جنگ مرده اند یا در گوشه ای کز کرده اند و دست کثیف جنگ، زنان را تنها گذاشته تا در راستای این تنهایی در جهان سردی به سر ببرند که در آن عشق جایی ندارد، خانواده از مفهوم واقعی اش تهی شده و مجموع جبر حاصل از این دو، پایان تلح اثر را رقم می زند
1 سال سینمای ایران در جشنواره های جهانی
نویسنده: کوشک - سهشنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
یک سال سینمای ایران در جشنواره های جهانی
جعفر پناهی در نمایی از فیلم "این یک فیلم نیست
اگر مجموعه سینمای داخل ایران و سینماگران ایرانی ساکن خارج از کشور را به عنوان کلیتی به نام «سینمای ایران» فرض بگیریم، این سینما در سال۹۰، سال موفقی را در جشنواره های جهانی پشت سر گذاشت، به شکلی که در قیاس با سال های قبل تر، پیشرفت چشمگیری را نشان می داد.
طی چند سال اخیر توجه به سینمای ایران، به قول برخی با شدت گرفتن اختلافات سیاسی اروپا و ایران، و به قول برخی دیگر به لیل افول کیفی فیلم های ایرانی، عملاً کاهش چشمگیری داشت تا آنجا که به گمان برخی دوره سینمای ایران در جشنواره های جهانی سر آمده بود، اما سال گذشته و موفقیت چشمگیر جدایی نادر از سیمین، دور تازه ای را رقم زد.
این نوشته، نگاهی است به حضور سینمای ایران در جشنواره های بزرگ جهانی در سال ۹۰.
جدایی نادر از سیمین؛ یک پدیده
امسال را می توان سال "جدایی نادر از سیمین" نامید. این موفقیت ها از بهمن سال قبل آغاز شد، زمانی که فیلم اصغر فرهادی جایزه اول جشنواره فیلم برلین یعنی خرس طلایی را از آن خود کرد؛ این جایزه برای اولین بار به سینمای ایران تعلق می گرفت.
نمایی از فیلم "جدایی نادر از سیمین
اما این تازه آغاز موفقیت های فیلم بود. فیلم در طول سال، در چهار گوشه جهان در جشنواره های مختلف به نمایش درآمد و جوایز بسیاری را از آن خود کرد. فیلم جایزه بهترین فیلم جشنواره سیدنی را برد و به عنوان بهترین فیلم قاره آسیا و اقیانوسیه جایزه ویژه ای برد. در جشنواره هایی چون ملبورن، سن سباستین و ونکوور هم جوایزی را نصیب خود کرد و ضمن نمایش عمومی بسیار موفق در کشورهایی چون فرانسه، نظر مساعد منتقدان را هم جلب کرد و غالباً به عنوان بهترین فیلم خارجی سال انتخاب شد و در اواخر سال گلدن گلوب را برای بهترین فیلم خارجی نصیب خود کرد؛ تا بالاخره با نامزدی در دو جایزه اسکار و برنده شدن در یکی از آنها (به عنوان بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان)، پرافتخارترین جایزه تاریخ سینمای ایران را به خانه آورد.
سینماگران مهاجر
اما جشنواره های بزرگ جهانی چند سالی است که توجه ویژه ای به سینماگران ایرانی ساکن خارج از ایران نشان می دهند. جشنواره های بزرگی چون کن و ونیز طی چند سال اخیر غالباً فیلمی از داخل ایران را نپذیرفته اند و در عوض به سینماگران مقیم خارج از کشور، توجه نشان داده اند.
در ادامه این روند امسال هم توجه به سینماگران ایرانی ساکن خارج از کشور مهم و ویژه بود. مرجان ساتراپی که فیلم اولش، "پرسپولیس" در جشنواره کن تحسین شده بود، امسال با فیلم تازه اش، "مرغ و خورش آلو" (با همکاری ونسان پارانو)، بخت حضور در کن را نیافت، اما جشنواره ونیز به استقبال او رفت و این فیلم که گلشیفته فراهانی هم در آن بازی داشت و داستان آن در تهران دهه سی می گذشت، در بخش مسابقه به نمایش در آمد.
از سوی دیگر امیر نادری هم با فیلمی که در ژاپن ساخته بود، در جشنواره ونیز شرکت کرد. این سینماگر مهاجر که بیش از دو دهه است در آمریکا زندگی می کند، این بار مرثیه ای برای سینمای هنری از دست رفته را با فضای مافیای ژاپن آمیخته بود. این فیلم که "کات" نام دارد به عنوان افتتاحیه بخش افق های جشنواره ونیز به نمایش درآمد، اما جایزه ای نگرفت.
هر دو فیلم "مرغ و خورش آلو" و "کات"، بعد از ونیز در جشنواره های مختلفی به نمایش درآمدند.
ماتیو آماریک و گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم "مرغ و خورش آلو
سینمای مستند سینماگران مهاجر ایرانی هم حضور قابل توجه ای در جشنواره ها داشت. "ارزش من پنجاه گوسفند بود" ساخته نیما سروستانی مستندساز ساکن سوئد، جایزه بهترین مستند جشنواره گوتنبرگ را برد و در چندین جشنواره دیگر هم به نمایش درآمد.
سینمای زیرزمینی
دیگر نوع فیلمسازی مورد توجه جشنواره های جهانی در سال های اخیر، سینمای زیرزمینی ایران است؛ فیلم هایی که با بودجه کم و بدون مجوز رسمی از وزارت ارشاد در داخل ایران ساخته شده اند. این فیلم ها (نظیر گربه های ایرانی، عرق سگی و اوریون) سال های پیش تر در جشنواره های مختلف به نمایش درآمده بودند.
امسال نقطه عطف این حضور در دو فیلم "این فیلم نیست" (جعفر پناهی و مجتبی میرتهماسب) و به امید دیدار (محمد رسول اف) خلاصه می شد. جعفر پناهی که از زندان آزاد شده بود، از دوست مستندسازش (مجتبی میر تهماسب که بعداً به زندان رفت) خواست تا حال و روز او را ثبت کند. نتیجه به عنوان فیلمی با نام "این فیلم نیست" در جشنواره کن به نمایش درآمد و پس از آن در جشنواره های گوناگون به نمایش گذاشته شد.
دیگر فیلمساز از زندان آزاد شده، محمد رسول اف هم با مجوز، فیلمبرداری فیلمی را آغاز کرد که گویا در میانه راه، فیلمنامه را تغییر داد و حاصل به عنوان فیلم «به امید دیدار» در جشنواره کن در بخش نوعی نگاه به نمایش درآمد و جایزه ای هم برد.
جشنواره کن تنها چند روز پیش از آغاز جشنواره اعلام کرد که این دو فیلم ایرانی به نمایش درخواهند آمد.
در مجموع امسال حضور سینمای زیرزمینی ایران نسبت به دو سه سال اخیر کاهش چشمگیری داشت. در این میان شاید بتوان دستگیری مرضیه وفامهر، بازیگر فیلم «تهران من حراج» را در داخل ایران بی تاثیر ندانست. این رخداد شاید روند حرکت ساخت این نوع فیلم ها را کند کرد.
اما دست اندرکاران این نوع سینما از پا ننشستند و سعی کردند تهران امروز را در خارج از ایران بازسازی کنند. فیلم "شرایط" ساخته مریم کشاورز داستان دو نوجوان همجنس گرا را در تهران امروز (که در لبنان بازسازی شده بود) روایت می کرد. این فیلم جایزه مخاطبان جشنواره ساندنس و جایزه استعداد نوظهور جشنواره رم را از آن خود کرد.
اما جشنواره برلین امسال توجه چندانی به سینمای ایران نداشت. تنها نماینده این سینما، فیلمی از مانی حقیقی بود با نام "پذیرائی ساده" که در بخش مسابقه پذیرفته نشده بود و چندان مورد توجه واقع نشد؛ اما حضور اصغر فرهادی به عنوان یک از داوران بخش اصلی جشنواره برلین، نام سینمای ایران را در این جشنواره زنده نگه داشت.
دولت آبادی: سیمین دانشور جریان خاص خود را دنبال می کرد
نویسنده: کوشک - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
دولت آبادی: سیمین دانشور جریان خاص خود را دنبال می کرد
سیمین دانشور که در کارنامه ادبی و اجتماعی اش صفاتی چون «اولین رمان نویس زن ایرانی»، «صاحب پرفروش ترین رمان در تاریخ ادبیات داستانی ایران»، « از جمله نخستین موسسان کانون نویسندگان ایران» و البته «اولین رییس همین کانون» را می توان یافت، روز ۱۸ اسفندماه در سن ۹۰ سالگی چشم از جهان فرو بست
سیمین دانشور با آنکه چهار مجموعه داستان و سه رمان منتشر کرد، اما ظاهرا انتشار رمان «سووشون» کفایت می کرد که جایگاهی محبوب و مشهور در میان چند نسل از کتابخوانان ایرانی را بیابد. رمانی که البته منتقدانی هم آن را فاقد ارزش هایی می دانند که اغلب به آن نسبت داده می شود
با این حال این رمان در ۴۲ سالی که از تالیف و انتشارش می گذرد، فارغ از منتقدانش، راه خود را در میان خوانندگان گشوده و برای نویسنده اش شهرت بسیار آورده است.
در این برنامه از مجموعه هفتگی نمای دور نمای نزدیک که در رویکرد تازه در سال ۱۳۹۱ قرار است به جای هر چیز، تنها بر ادبیات و هنرهای تجسمی تمرکز کند، این برنامه را به سیمین دانشور اختصاص داده ام.
به همین مناسبت گفت و گو کرده ام با یکی دیگر از رمان نویسان بزرگ ایران، محمود دولت آبادی که او نیز با رمان ده جلدی «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» و البته یازده رمان و دو مجموعه داستان و سه نمایشنامه دیگرش، موقعیتی ممتاز در ادبیات داستانی ایران دارد
آقای دولت آبادی، اهمیت خانم دانشور و آثارش به طور کلی از نگاه شما در چیست؟ به عبارتی وجوه اصلی او را در چه حوزه هایی می بینید؟
محمود دولت آبادی: اهمیت خانم دانشور سه وجه مشخص دارد. یک وجه شخصیتی است که او شخصیتی بسیار مهربان و با حسن نیت بود. نسبت به افراد و اشخاص از خلق خوبی برخوردار بود. تا وقتی که سر پا بود و امکان رفت و آمد و گفت و گو وجود داشت هرگز وارد حوزه این پرخاشگری های غیر لازم و مضر مباحث ادبی مطبوعاتی نمی شد و این وجه اجتماعی شخصیت او هم برای من بسیار مطلوب بود.
مراسم تشییع پیکر سیمین دانشور
وجه دیگر شخصیت خانم دانشور آگاهی و دانش اندوزی او در حوزه هنر و ادبیات بود. تصور می کنم او در آمریکا هم تحصیل کرده بود و آن تحصیلات و دانشی که اندوخته بود هم به ترجمه های بسیار خوبی که از او به جای ماند کمک کرد و هم در آموزش و تدریس او در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در درس تاریخ هنر و نقد نظری ادبیات
وجه عمده او نویسندگی بود و عمده ترین اثر او هم همان طور که همه می دانند، «سووشون» است که مثل هر اثر اصیل دیگری یک اثر بی نظیری است و در زمانی که منتشر شد، تاثیر بسیار خوبی بر حوزه ادبیات و جامعه ادبی و فرهنگی ایران بر جای گذاشت
من شخصا از اینکه آن کتاب در زبان فارسی منتشر شد و من آن را خواندم، بسیار خرسندم و برای شخص من بسیار آموزنده و وجد آور بود
دیگر اینکه بعد از انقلاب اسلامی و با فترتی که بین نویسندگان ایران پیش آمد، افراد کمتر همدیگر را می دیدند و از جمله من هم به ندرت توانستم خدمت ایشان برسم ولی از طریق تلفن با همدیگر گفت و گوهایی داشتیم که همچنان در ذهن من کاراکتر و شخصیت او را به عنوان یک بانوی مهربان و بشردوست زنده نگاه داشته است
آقای دولت آبادی، زمانی که سووشون منتشر شد هنوز نه رمان های شما منتشر شده بود و نه تعدادی از کارهای ماندگار نویسندگان دیگری مثل گلشیری و بهرام صادقی و دیگران. در آن زمان رمان به آن کمال یافتگی که بعدها دست پیدا کرد، نرسیده بود. اما آن زمانی که سووشون منتشر شد، همان طوری که شما هم تاکید کردید، گفته می شود که تاثیرات بسیاری بر جوانان آن نسل گذاشت. به طور دقیق می توانید بگویید که چه چیزی در این اثر بود که روی داستان نویسی ایران تاثیر گذاشت؟ یعنی رمان نویسی ایران فاقد چه چیزها و چه عناصری در پیش از این رمان بود که فرضا خانم سیمین دانشور با رمان های شان آن را به داستان نویسی زمان خودش در زبان فارسی اضافه کرد؟
فکر می کنم پیش از «سووشون» کتاب «شوهر آهو خانم» منتشر شده بود که آن هم در جای خودش از اهمیت خاص خودش برخوردار بود
آنچه که من از تاثیر سووشون به خاطر دارم، آن عنصر تیپیکال روحیه ملی ما ایرانی ها و این سرنوشت مکرر محتوم در این اثر جای خودش را پیدا کرده بود و به همین جهت هم عملا نام «سیاووشون» به خودش گرفته بود. این کتاب بسیار موثر بود. برای اینکه در دوره ای منتشر شد که جامعه ما از مراحل سیاسی خاصی گذر کرده بود و می خواست فرصتی پیدا کند تا یک بار دیگر خودش را ببیند و خودش را بازبشناسد و سووشون در جهت این شناخت بسیار موثر بود.
محمود دولت آبادی، نویسنده
اما آنچه که من از تاثیر سووشون به خاطر دارم، آن عنصر تیپیکال روحیه ملی ما ایرانی ها و این سرنوشت مکرر محتوم در این اثر جای خودش را پیدا کرده بود و به همین جهت هم عملا نام «سیاووشون» به خودش گرفته بود. این کتاب بسیار موثر بود. برای اینکه در دوره ای منتشر شد که جامعه ما از مراحل سیاسی خاصی گذر کرده بود و می خواست فرصتی پیدا کند تا یک بار دیگر خودش را ببیند و خودش را بازبشناسد و سووشون در جهت این شناخت بسیار موثر بود. از جهت بیان ادبی هم سووشون یک اثر ادبی بسیار قابل تامل و کم نقص بود.
بعد از انقلاب از خانم سیمین دانشور رمان هایی همچون «جزیره سرگردانی» و «ساربان سرگردان» منتشر شد. البته گفته می شود که آخرین رمان او به نام «کوه سرگردان»، جلد سوم این سه گانه است که مفقود شده است. در عین حال دو مجموعه داستان «به کی سلام کنم؟» و «پرنده های مهاجر» را هم در این دوره خانم دانشور منتشر کرده اند. سوال من این است که این آثار خانم دانشور در چه مرتبه ای قرار می گیرند؟ آیا به رمان نویسی و قصه نویسی سه دهه اخیر چیزی اضافه کردند یا اینکه از جریان پیشرو داستان نویسی ایران و تجربه هایی که داستان نویسان ایرانی طی این سالها داشتند، عقب ماندند و فاصله گرفتند؟
من نمی دانم. اجازه بدهید در این باره اظهار نظر نکنم چون احاطه لازم به آن دو اثر ندارم. بیشتر در واقع منبع تاثیرگذاری که عرض کردم رمان «سووشون» بود. اجازه بدهید در این باب زیاد صحبت نکنم چون من «به کی سلام کنم» را خوانده ام و کارهای دیگر را هم خوانده ام ولی احاطه ندارم که درباره آنها صحبت کنم
سیمین دانشور با جلال آل احمد زندگی می کرد که سایه سنگینی داشت بر جریان و فضای روشنفکری آن سالها. بعضی ها معتقدند که سیمین دانشور هیچ گاه از زیر سایه جلال خارج نشد و نتوانست توانایی ها و سطح خودش را نشان دهد. در عین حال هم بعضی ها باور دارند که او موفق شد جایگاه شخصی و منفرد خودش را به رغم حضور آل احمد بسازد و آشکار کند. نگاه شما به عنوان یک داستان نویس معاصر و کسی که هر دو نفر را می شناخت، چگونه است؟ آیا سیمین دانشور توانست هر آنچه را که برای او ممکن بود ارائه بدهد؟
من هرگز او را از جهت ادبیات وابسته به جلال نمی دانستم. خدا هر دوی آنها را بیامرزد. جلال یک رشته خاصی از عرصه جامعه فرهنگی ما را فرا می گرفت و سیمین هم جریان خاص خودش را ادامه می داد
من هرگز این دو را زیر سایه همدیگر نمی دیدم. اینها دو شخصیت مستقل بودند و اهم مسئله این بود که این دو شخصیت مستقل و احتمالا معارض توانستند با یکدیگر خوب زندگی کنند. چون هیچ دخلی ندارد کاری که سیمین دانشور کرده است با کارهایی که جلال آل احمد انجام داده است
اینها دو عرصه جداگانه و دو کار متفاوت است و من از همان ابتدا این دو را با همدیگر حتی آمیخته ندیدم در ادبیات و کاملا شخصیت مستقلی سیمین داشت همان طور که جلال هم شخصیت مستقلی از خودش نشان داد
جلال ذوالفنون درگذشت
نویسنده: کوشک - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
ذوالفنون؛ نوازنده ای که جلال موسیقی بود
در آستانه نوروز ۹۱ خورشیدی، ایران یکی از شاخص ترین موسیقیدانان خود را از دست داد
استاد جلال ذوالفنون، به دنبال یک عمل جراحی بر روی قلب وی، روز یکشنبه، بیست و هشتم اسفند ماه در سن ۷۴ سالگی در بیمارستانی در کرج از دنیا رفت.
استاد جلال ذوالفنون زاده شهر آباده استان فارس است. از خردسالی به موسیقی گرایش پیدا کرده و در جوانی در هنرستان موسیقی در تهران ابتدا با نواختن سازهای تار و ویلون آشنا شد و سپس مراحل عالی موسیقی را در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران نزد استادان مسلم آن زمان، نورعلی خان برومند و داریوش صفوت ادامه داد
استاد جلال ذوالفنون در آخرین سفرش به آلمان در گفت و گو با ما شرکت کرد و در پاسخ به این پرسش که با وجود مهارت در نواختن تار چرا سه تار را به عنوان ساز تخصصی خود برگزیده، این چنین گفت
جلال ذوالفنون: یک زمانی بود در جامعه ما اعتبار نوازنده در این بود که چند ساز بنوازد. ولی تجربه و حقایق نشان داد که اگر کسی از عهده یک سازش هم بربیاید هنر کرده است. این است که تعدد سازها را ما جزو اعتبار به حساب نیاوردیم، به خصوص بعد از آنکه تار و ویلون را به یک جایی رسانده بودم و مورد تایید اساتیدم هم بود، ولی به نظرم رسید که سه تار با حال و هوای من هماهنگ تر است
یعنی آن سازها کمی برای من درشت بود و انرژی می گرفت. خودم به نظرم رسید که سه تار به خاطر ظرافت اش برای کسانی که کلا به ظرافت های زندگی توجه دارند، ساز مناسب تری است. ولی برای کسانی که با ظرافت های هنری زیاد کاری ندارند، شاید فرقی برای شان نداشته باشد بین سه تار و سازهای دیگر. ولی برای من خیلی فرق می کرد. چون احساس کردم که به قول روانشناس ها با زمینه انفعالی وجودی ام هماهنگ است
استاد جلال ذوالفنون پس از تحصیل در هنرستان ملی موسیقی در تهران ضمن تدریس، آموخته های خود را نیز به صورت آثاری مصوت و نوشتاری منتشر کرد
ذوالفنون: من از همان سال هایی که در ابتدای مراحل شروع کارم بودم، بعد از اتمام هنرستان، در فضای تدریس قرار گرفتم. چون در فضای تدریس بودم بعد از مدتی که از این کار گذشت و در امر آموزش تجربه ای کسب کردم، به نظرم رسید که آن محفوظات و تجربه هایی که کسب کرده ام را مدون کنم و در اختیار جوان ها قرار دهم. الان کسانی که نواختن سه تار را شروع می کنند، مقایسه می کنم یه جوان با یک استعداد خوب را نسبت به خودم که در آن زمان یکسال کار کرده بودم، جلوتر است. این مسئله به خاطر ابزار کاری است که در اختیار دارد. همین نت هایی که ما مدون کردیم و در اختیارشان گذاشته ایم. چون در آن زمان به این صورت نبود. ما در زمینه سه تار به طور پراکنده از گوشه و کنار چیزهایی به دست می آوردیم
...می توان مغز انسان را به بدن روبات پیوند زد
نویسنده: کوشک - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
«تا ده سال دیگر می توان مغز انسان را به بدن روبات پیوند زد»
دیمیتری ایتسکوف، کارآفرین روسی، که رهبری یک پروژه تحقیقاتی پیشرفته، موسوم به «آواتار»، را برعهده دارد می گوید: تا ده سال دیگر می توان ذهن انسان را به روبات انتقال داد و بدین ترتیب رؤیای همیشگی «زندگی جاودان» بشر را جامه عمل پوشاند
به نوشته روزنامه انگلیسی «دِیلی مِیل»، ایتسکوف ادعا می کند که ۳۰ دانشمند را برای رسیدن به این هدف استخدام کرده و در حال حاضر نیز به دنبال دانشمندان دیگری است که به پیشبرد پروژه کمک کنند. وی می گوید: این پروژه به سوی تجسم بخشیدن به جاودانگی بشر حرکت می کند
برنامه مد نظر دیمیتری ایتسکوف «پیوند» هوشیاری انسان به پیکر روبات در ده سال آینده است. او امیدوار است در مرحله بعد موفق شود ذهن را بدون استفاده از جراحی بارگذاری (آپلود) کند، و اشخاص بتوانند درون روبات به زندگی خود ادامه دهند در حالی که بدن شان مانند غلافی خالی که می توان آن را به دور انداخت، بی استفاده خواهد شد: «پس از انتقال ذهن شخص به قالب جدید «آواتار»، وی خواهد توانست همچنان به عنوان بخشی از جامعه به زندگی خود ادامه دهد، مردم دوست ندارند بمیرند
نام این پروژه از یک فیلم سینمایی ساخته شده توسط «جیمز کامرون» گرفته شده، که در زمانی در آینده اتفاق می افتد، جایی که سربازان با استفاده از کنترل ذهن در بدن موجودات دورگه «انسان - موجود فضایی» نفوذ می کنند و علیه ساکنان جهانی دوردست می جنگند.
ایتسکوف در جریان کنفرانس «آینده جهان در سال ۲۰۴۵»، می گوید: «تلاش بعدی دنیای علم ساخت بدنی جدید برای انسان خواهد بود،» وی درباره شیوه عملکرد بدن انسان در آینده توضیح می دهد: یک رابط مغز به ماشین برای کنترل بدن و یک سیستم حفظ حیات مغز برای اینکه مغز انسان در خارج از بدن اولیه زنده بماند از اجزای پیکرهای ساخت دست بشر در دنیای آینده خواهند بود
ایتسکوف پیش بینی می کند که در مرحله اول، بدن های ساخته شده در اختیار «افراد دارای نقص عضو و اشخاص در حال مرگ» قرار خواهد گرفت.
مدیر روسی پروژه «آواتار» می افزاید: «فاز سوم ساخت مغز مصنوعی انسان است، محیطی رایانه ای که می توان ذهن بشر را در آن بارگذاری کرد.»
ایتسکوف می گوید تمایل دارد با آژانس پروژه های تحقیقاتی پیشرفته دفاعی،دارپا در ارتش ایالات متحده همکاری کند. «دارپا» هم اکنون در حال پژوهش بر روی پروژه ای است که در آن نیروها با استفاده از ذهن خود روبات های انسان نما را از فاصله دور در جبهه جنگ هدایت نمایند
بخش پژوهشی فن آوری های پیشرفته «پنتاگون»، بودجه ای هفت میلیون دلاری برای انجام این پروژه دریافت کرده و مانند پروژه تحت رهبری دیمیتری ایتسکوف روسی، آمریکایی ها نیز نام «آواتار» را برای پروژه خود برگزیده اند
در متن رسمی بودجه سال ۲۰۱۳ «دارپا» آمده است: برنامه آواتار رابط ها و الگوریتم هایی را طراحی و ارائه خواهد داد که به سربازان این امکان را می دهد که به شیوه مؤثر با یک ماشین دوپا و نیمه خودمختار ارتباط برقرار کنند و از آن به عنوان جانشین خود در میدان استفاده نمایند
8 ساعت خواب برای بدن لازم نیست!!!
نویسنده: کوشک - سهشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
«بیدار بمانید، هشت ساعت خواب برای بدن لازم نیست»
شاید شما هم از آن دسته افرادی باشید که تا پاسی از نیمه شب گذشته بیدار می مانید، و چه بسا گاهی هم نگران سلامتی خود می شوید. در این صورت لابد برایتان جالب خواهد بود که بدانید بر پایه شواهد متعدد علمی و تاریخی هشت ساعت خواب در شبانه روز آنقدر ها هم «طبیعی» نیست.
به گزارش «سرویس جهانی بی.بی.سی»، در اوایل دهه ۱۹۹۰ میلادی یک روانپزشک به نام «توماس وِهر» بر روی گروهی افراد آزمایشی انجام داد که طی آن گروه فوق می بایست یک ماه هر روز به مدت ۱۴ ساعت در تاریکی به سر می بردند. در هفته های اول اتفاق خاصی نیفتاد اما با رسیدن هفته چهارم آزمایش، اشخاص الگوی خواب خاصی پیدا کردند، به این ترتیب که در مرحله اول چهار ساعت می خوابیدند، بعد از خواب بلند می شدند و همان طور یکی دو ساعت بیدار می ماندند و در نهایت یک بازه زمانی چهار ساعته دیگر را نیز در خواب می گذراندند.
اگرچه یافته های این آزمایش برای دانشمندان متخصص خواب جالب توجه بود، اما در میان مردم باور عمومی به نیاز انسان به حداقل هشت ساعت خواب در شبانه روز کماکان به قوت خود باقی ماند.
در سال ۲۰۰۱ یک استاد تاریخ از دانشگاه ایالتی و موسسه پلی تکنیک ویرجینیا به نام «راجر اِکیرچ» مقاله ای منتشر کرد که حاوی نتیجه ۱۶ سال پژوهش وی درباره عادات خواب گذشتگان بود. این تاریخدان با ارائه اسناد و شواهد متواتر نشان داد که پیشینیان در دو مرحله مجزا می خوابیدند.
کتاب «راجر اِکیرچ» با نام «در پایان روز: شب، در روزگاران گذشته» چهار سال بعد از مقاله یاد شده به انتشار رسید و بیش از ۵۰۰ نمونه از الگوی خواب دو بخشی در تاریخ را به عنوان شاهد مدعای نویسنده ارائه داده است، – مثال هایی برگرفته از متون خاطرات، مکتوبات دربار، کتاب های پزشکی و ادبیات کهن، از «اودیسه هومر» تا نوشته های معاصر مردم شناسی درباره قبایل کشور نیجریه.
براساس کتاب دکتر اِکیرچ، گذشتگان هم مانند اشخاص تحت آزمایش «توماس وِهر»، اول حدود دو ساعت بعد از غروب می خوابیدند و بعد از آن یکی، دو ساعت را در بیداری به سر می بردند و سپس در مرحله دوم خواب به بستر باز می گشتند. «راجر اِکیرچ» می گوید: «تواتُر شواهد و اسناد مورد اشاره در کتاب آن قدر مهم نیست که شیوه اشاره پیشینیان به برنامه خوابشان؛ طوری راجع به زمان خوابشان نوشته اند که گویی راجع به نوعی عُرف عمومی و مورد پذیرش همگان صحبت می کنند.»
به نظر می رسد گذشتگان در طول بیداری های شبانه بسیار فعال نیز بوده اند. آنگونه که از منابع بر می آید پس از برخاستن به دستشویی می رفتند، تنباکویی چاق می کردند وحتی، گاه، به دید و بازدید همسایه ها می رفتند. اما گویا بیشتر مردم ترجیح می داده اند در بستر باقی بمانند، و ساعات بیدارخوابی شان را با مطالعه، نوشتن یا، اغلب، با نیایش بگذرانند. کتابچه های دعای بی شماری از اواخر سده ۱۵ میلادی برجای مانده که مشتمل بر نیایش های مخصوص ساعت های میان دو مرحله خواب هستند.
بر پایه قرائن تاریخی، بیدارمانی های شبانه چندان هم زمان انزوا و تنهایی به شمار نمی آمده و نیاکان ما در این ساعات اغلب یا با هم بستری های خود گپ می زدند یا به هم آغوشی و رابطه جنسی می پرداختند.
یک کتابچه راهنمای پزشکی فرانسوی که از قرن شانزدهم برجای مانده به زوج های عاشق دیروزی توصیه می کند که در صورت تصمیم به بچه دار شدن، زمان مناسب برای نزدیک شدن زوجین پایان روز کاری طاقت فرسا نیست، بلکه «بعد از انجام مرحله اول خواب» است، زمانی که «لذت بیشتری خواهند برد» و «بهتر از عهده انجام کار برخواهند آمد.»
جالب تر اینجاست که اِکیرچ متوجه شد اشاره ها به خواب اول و دوم در طول قرن ۱۷ میلادی رفته رفته کمتر شد. این تغییر عادت در طبقه های بالای جامعه اروپای شمالی آغاز شد و طی ۲۰۰ سال بعد به بقیه جهان غرب نیز سرایت پیدا کرد.
تا دهه ۱۹۲۰ مفهوم خواب اول و دوم یکسره از حافظه جمعی ما پاک شد.
به نظر این استاد تاریخ، تحولات در الگوی خواب انسان ها در اثر بهبود روشنایی خیابان ها، برق شهری و روشنایی داخلی خانه ها و همچنین اقبال عمومی قهوه خانه ها اتفاق افتاد – پاتوق هایی که گاهی به درازای کل شب باز بودند.
هرچه فعالیت های شبانه بیشتر شد، زمانی که مردم می توانستند به خواب اختصاص دهند کوتاه و کوتاهتر شد.
«کریگ کاسلوفسکی»، مورخی دیگر، در کتاب جدیدش با نام «امپراتوری شبانه» دلیل تغییر رفتار جوامع شهری را توضیح می دهد: «در دوران ماقبل قرن ۱۷ میلادی تصورات اجتماعی شب زنده داران را افرادی بدنام قلمداد می کرد – تبه کاران، روسپی ها و مست های آخر شب.» وی می افزاید: «حتی افراد متمول، که توانایی پرداخت هزینه نور شمع را داشتند هم ترجیح می دادند پول خود را صرف کارهای دیگر کنند. شب بیدارمانی کار پرافتخاری به شمار نمی آمد و ارزش اجتماعی نداشت.»
این دیدگاه با آغاز عصر اصلاحات مذهبی در غرب و در پی آن جریان ضد اصلاحات رو به تغییر نهاد. اگر در گذشته شب به افراد لااُبالی تعلق داشت، اکنون اعضای مورد احترام جامعه به استفاده از ساعات تاریک شب روی آورده بودند.
اکنون بیدارخوابی مورد پسند افتاده بود و در بستر خوابیدن «تلف کردن زمان» تلقی می شد. انقلاب صنعتی این عادت را بیش از پیش تقویت کرد.
امروزه، مردمان بسیاری به هشت ساعت خواب شبانه خو گرفته اند، اما به باور «راجر اِکیرچ» بخش زیادی از مشکلات مرتبط با خواب در تمایل طبیعی بدن آدمی به خواب دو مرحله ای و رواج روشنایی مصنوعی ریشه دارد.
همین مسئله می تواند دلیل اصلی نوعی اختلال بی خوابی و ناتوانی در حفظ خواب انسان مدرن باشد. حالتی که در آن فرد در میانه خواب بیدار می شود و نمی تواند مجدد به خواب برود.
«گِرِگ جاکوبز»، روانشناس متخصص خواب می گوید: «آدمی بیشتر دوران تکاملش را به شیوه ای خاص خوابیده و بیدار شدن انسان در طول شب بخشی از فیزیولوژی طبیعی اوست.»
در بسیاری از متون تاریخی که «راجر اِکیرچ» در کتاب خود از آنها نقل قول کرده، آمده است که پیشینیان از زمان بیداری در طول ساعات شب برای مراقبه و تمرکز بر روی رؤیاهایشان بهره می بردند.
دکتر جاکوبز می گوید: «امروز زمان کمتری را برای چنین فعالیت هایی صرف می کنیم، تصادفی نیست که زندگی نوین آدمی سرشار از نگرانی، استرس، افسردگی، اعتیاد به الکل و مواد مخدر شده است.»
کوتاه کلام اینکه اگر دفعه بعد نیمه شبی از خواب پریدید، به نیاکان پیش از عصر صنعتی تان فکر کنید و با خیال راحت و آسوده در جای خود بمانید و یادتان باشد که بی خوابی و غلت زدنتان در تخت خواب نه تنها برایتان بد نیست که مفید هم هست
دل دادگی با "هو" کن و غیر او رها کن
نویسنده: کوشک - جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
در این بازار تلخ و نومید آموختم که دل دادن و دلبستن چه کار عبث یست
در این خانه ی غمناک دیروز به هرکه دل بستم امروز رفت
به مادر که رفت
به دوست که رفت
به عشق که رفت
به که دل بندم که روزی خواهد رفت
امروز آموختم اینجا مادر و دوست و عشق یکیست
امروز آموختم دلبستن و دل دادن از آن "هو"ست
"هو"ست که مادر و دوست و عشق آدمیست
مال و صاحب و فرزند امتحان هریک از ماست
اما سخت است دل ندادن و دل نسپردن!
خدایا غم از دست رفتن یاران باوفا بر ما آسان کن
از این همه آزمون که ره به خطا رفته ام باز دارم و تسلی ام باش محبوب من
راز تندرستی
نویسنده: کوشک - جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
احساساتتان را بیان کنید.
هیجانات و احساساتی که سرکوب یا
پنهان شده باشند به بیماریهایی
نظیر ورم معده، زخم معده، کمر درد
و درد ستون فقرات منجر میشوند.
سرکوبی احساسات به مرور زمان حتی
میتواند به سرطان هم بیانجامد.
در آن زمان است که ما به سراغ یک
محرم میرویم و رازها و خطاهای
خود را با او در میان میگذاریم!
گفتگو، صحبت کردن، کلمات وسیله درمانی قدرتمندی هستند.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
تصمیمگیری کنید.
افراد دو دل و مردد دچار دلهره و
اضطراب هستند. دو دلی و بیتصمیمی
باعث میشود که مشکلات و
نگرانیها روی هم انباشته شوند.
تاریخ انسان بر اساس
تصمیمگیریها ساخته شده است.
تصمیمگیری دقیقاً به معنی
چشمپوشی آگاهانه از بعضی مزایا و
ارزشها برای به دست آوردن بعضی دیگر است.
افراد مردد در معرض بیماریهای
معدی، دردهای عصبی و مشکلات پوستی
قرار دارند.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛ به
دنبال راه حلها باشید.
افراد منفی، مشکلات را بزرگ
میکنند و راه حلها را
نمییابند. آنها غم و غصه، شایعه
و بدبینی را ترجیح میدهند.
روشن کردن یک کبریت بهتر از تاسف
خوردن از تاریکی است. زنبور، موجود
کوچکی است اما یکی از شیرینترین
چیزهای جهان را تولید میکند.
ما همانی هستیم که میاندیشیم.
افکار منفی باعث تولید انرژی منفی
میشوند که آنها نیز به نوبه خود
تبدیل به بیماری میگردند.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
در زندگی اهل تظاهر نباشید.
کسی که واقعیت را پنهان نگاه
میدارد، تظاهر میکند و همیشه
میخواهد راحت و خوب و کامل به نظر
دیگران برسد، در واقع بار سنگینی
را بر دوش خود قرار میدهد.
مثل یک مجسمه برنزی با پایههای
گِلی. هیچ چیز برای سلامتی بدتر از
نقاب به چهره داشتن و زندگی کردن
با تظاهر نیست.
این گونه افراد زرق و برق زیاد و
ریشه و مایه اندکی دارند و مقصد
آنها داروخانه، بیمارستان و درد است.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
واقعیتها را بپذیرید.
سرباز زدن از پذیرش واقعیتها و
عدم اتکاء به نفس، ما را از خودمان
بیگانه میسازد. هسته اصلی یک
زندگی سالم، یکی بودن و رو راست
بودن با خود است.
کسانی که این را نمیپذیرند،
حسود، مقلد، مخرب و رقابت طلب
میشوند.پذیرفتن انتقادها، کاری
عاقلانه و ابزار درمانی خوبی است.
اگر نمیخواهید بیمار شوید؛
اعتماد کنید.
کسانی که به دیگران اعتماد ندارند
نمیتوانند ارتباط خوبی با
دیگران برقرار کنند و نمیتوانند
رابطه پایدار و عمیقی با دیگران به
وجود آورند.
آنها معنی دوستی واقعی را درک
نمیکنند. بیاعتمادی باعث کاهش
ایمان فرد میگردد.
به نقل از سمیم
فقیر و دارا
نویسنده: کوشک - شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
محبوبم یاریم ده تا...
نویسنده: کوشک - شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
به چهره ی ماه که می نگرم چشمان منتظرت را خیره میشوم،اما تو خود می دانی که عاقبت این انتظار به سر خواهد رسید،
محبوب تمام سالهای زندگی من ،لحظاتی چند طاقت بیاور که هنوز چشمان منتظری هست که نیازمند یاری منند و هنوز هستند کسانی که از فرط گرسنگی سنگ به شکم بسته اند و به آب و نانی و هنوز قلبهای شکسته ایی هست که به تسلی خاطر و هنوز قامت های خمیده و شکسته ایی هست که به اتکا من محتاجند،
محبوب زیبای من،لحظه ایی امانم ده تا ماه هایی را که از رنج روزگار چهره در ابر کشیده اند و خورشید هایی که از خجالت در کسوف پنهان شده اند را یاری دهم،
معشوق زیبای من ،از تو هیچ کوشک و نصرتی نمی خواهم و از تو لطف و عنایتی ،مهر و کرامتی،نمی خواهم ،من از تو کاسه آبی می خواهم که با آن تمام دنیا را،از نور تو لبریز کنم،
محبوب من،از تو مهربانی نمی خواهم که از تو قلمی می خواهم که با آن روی غمهای مردم خط،روی لبهاشان لبخند بکشم و به زندگیشان رنگ امید بزنم،
محبوب من تحمل کن که عاقبت به تو خواهم پیوست ،لحظه ایی صبر کن تا قبل از پرواز تمام داغداران و شکسته دلان را شاد و گرسنگان را سیر و تشنگان را از هوای وجود تو لبریز و به خواب رفتگان را بیدار کنم و تک تک اعضای جسمم را به نیازمندان هدیه کنم، آنوقت مرا آتش بزن ،خاکستر کن و عذاب بده اگر شرط خوشبختی مردم این است،اما بعد رفتن من هرگز آنها را تنها مگذار،
محبوب من هرچه خواهی به من عطا کنی،عطا مکن، به آن کس عطا کن که محتاج آنست،
محبوب من کوشکم هدیه به تمام قلبهای پاک و مردان و زنان آزاده کن،مرا به رنجان اما دردمندان و غمدیدگان و شکسته دلان را مرنجان،
محبوب من،از تو چیزی جز خوشبختی مردم نمی خواهم ،محبوب زیبای من تاب و توانم ده تا به آنچه که می خواهم دست یابم و مردم را از وجود تو سیراب کنم .
این 3 چیز را از من یاد بگیر
نویسنده: کوشک - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
سه چیز در زندگی پایدار نیستند
رویاها
موفقیت ها
شانس
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
زمان
گفتار
موقعیت
سه چیز ما را نابود می کنند
تکبر
زیاده طلبی
عصبانیت
سه چیز انسانها را می سازند
کار سخت
صمیمیت
تعهد
سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
عشق
اعتماد به نفس
دوستان
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
آرامش
امید
صداقت
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا
همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او
به نقل از سمیم
گفتگو با خدا...
نویسنده: کوشک - سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠
این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد.
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد …
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند
زمان حال فراموش شان می شود
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم …
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرن که من اینجا هستم
همیشه...
به نقل از یکی از دوستان
I love the people of the world
نویسنده: کوشک - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
من تمام مردم دنیا را دوست دارم نه برای اینکه آنها مرا دوست بدارند برای اینکه آنها دوستداشتنی هستند برای اینکه آنها لیاقت دوست داشتن دارند ،من حتی کسانی که هرگز دوستم ندارند را دوست دارم، من مردم را دوست دارم برای اینکه آنها زیبا هستند و قلبهای بزرگی دارند ،برای اینکه آنها به هم سلام می کنند و هر روزبه هم لبخند میزنند،من مردم را دوست دارم چون آنها روح های لطیف ی دارند چون آنها لطافت را احساس می کنند من مردم را دوست دارم نه برای ارزش های مادی و معنوی آنها و نه برای داشتن یا نداشتن ثروتشان ، نه برای معروف بودن یا نبودن، و نه برای تجمل یا سادگی شان ،برای امید هایی که در وجودشان زنده است و برای انسانیت و انسان بودن دوست دارم، برای اینکه وقتی در خوابند به زندگی خوش برای همنوعانشان فکر می کنند ،من مردمی را دوست دارم که زیبایی و مهربانی را برای انسانها به ارمغان می آورند ،من انسانها را دوست دارم برای اینکه با هم نمی جنگند و دنیای پیرامونشان را ویران نمی کنند، گلها را نمی چینند و قلبها را نمی شکنند، من تمام کودکان و نوجوانان و جوانان و کهنسالان و حتی درگذشتگان را از صمیم قلب دوست دارم ،من برای روح های خسته سبدی پر از میوه های لبخند هدیه میبرم و برای قلب های رنجور و شکسته هزاران فانوس نورانی برای به امید رسیدن آرزومندم،اما برایتان آرزو دارم هرگز چراغ قلبتان کم سو و دریچه امیدتان بسته نشود و روحتان هرگز خسته نشود و با زیبایی و مهربانی زندگی کنید.
من تمام مردم دنیا را دوست دارم نه برای لبخند به من و نه برای دوست داشتنم بلکه برای اینکه با گرمای وجود و مهر خود یخ های زمستان را از قلبهای هم نوعان خود باز می کنند و بهار خوش را به آنان هدیه می دهند .
من از دوست داشتن تمام مردم دنیا به خود می بالم که دوستانی همچون شما دارم.
من برای تمام مردم دنیا سعادت و بهروزی و شادی و سلامتی را آرزومندم چون تمام مردم دنیا لایق و ارزشمندند.
جاودان
نویسنده: کوشک - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
آنان که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را
هرگز هراسی از فراموشی نیست چرا که جاودانند
سخنانی چند از کورش کبیر
نویسنده: کوشک - دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
از کسانی که از من متنفرند ممنونم آنان مرا قویتر می کنند .
از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.
از کسانی که مرا ترک می کنند ممنونم آنان به من می آموزند
که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از کسانی که با من می مانند ممنونم آنان به من معنای دوست واقعی را نشان میدهند .
(کورش کبیر)
عشق من؟زیباترینم..
نویسنده: کوشک - شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
چشمانت را باز کن ، خواب کم کن ، می خواهم ساعتها در آیینه ی چشمانت انعکاس زیباییت را در چشم خود،نگاه کنم، می خواهم در چشمه ی زلال چشمانت غبار از روح بشویم و گناهانم را ببینم که با اشک چشمانت از گونه ات بلغزد و با تو پاک شوم،می خواهم در عمق احساست غرق شوم ،نهال روحم را با درخت تناور روح تو پیوند دهم،می خواهم از وجود تو بار برگیرم،بیاموزم که چگونه در اوج عشقم در تو محو شوم،می خواهم تو باشم با تو باشم نه خود باشم که خود هیچم و از توست که من منم،
چشمانت را باز کن خواب کم کن من نه منم ، من توام ،و تو، من، مهربانترینم عاشقانه دوستت دارم
فراموش شده
نویسنده: کوشک - چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
آدم ها همه مشکل دارند و دنبال کوه محبت و پناه امنی می گردند اما هیچکس بی مشکل نیست و پناه گرم و پشتوانه هم رایگان نیست،متاسفانه ما آدمها هنوز درک نکرده اییم که خدا تنها پناه گرم و پشتوانه رایگان است و در جایی که نباید به دنبال مهر و محبت میگردیم،آدمها ی این زمانه به رایگان محبتی نثار هم نمی کنند اما محبت رایگان می خواهند،متاسفانه ما آدمها فراموش کار هم هستیم و بعد ازسیراب شدن از محبت کسی پناهمان را فراموش می کنیم.کاش ما کمی می فهمیدیم که انسانیت چیست و محبت چگونه ست و جواب محبت چیزی جز محبت نیست.
مطالب قدیمی تر »